|
مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
|
شب هنگام بود٬
نور کوتاهی از دور سو سو میزد و مرا می خواند!
به او گفتم تو را با من چکار؟
راهی دور و نوری کم چه سودی به من خواهد رساند؟
همچنان سوسو زد و مرا کنجکاو دیدار خود کرد...
رفتم و باز هم رفتم٬ و به او رسیدم و چشمان بهت زده ام بدو می نگریست و می گریست...!
از خود می پرسیدم: آیا این همان نور است؟
نور کوتاهی که به نظر می رسید خود را برای خاموشی آماده کرده!
بلی آن نور٬ شعله ای عظیم بود و من غافل از این نکته که او به من چشمک می زد
و به من می گفت که من:
همان نورم که موسی را به نبوت رساندم!
همان شعله عشق در سینه مجنونم!
همان گرمای وجود فرهاد در هنگام تیشه زدنم...
نور به من گفت: که اینها بدون من هیچ بودند و با من هیچ تر شدند.
سالها رفت...
خاطره نور را در سر پر مشغله ام تکرار می کردم٬
نور مرا هیچ کرده بود و چه لذتی داشت هیج بودن در مقابل آن همه جیز٬
که مرا جون قطره ای در اقیانوس گم کرده بود!
او نور هدایت خداوندی بود که به من آموخت...:
تو نیستی هرچه هست اوست تو نیز اویی اگر لیاقت داشته باشی٬ و چه اگر نداشته باشی!
و قطعه ای از آن نور را شعله عشق دو چشمان ترم ساختم...
و از گرمای نور گوشه ای در دل تنگم جا دادم٬ تا دلم باز شود...
نکند نور را گم کنم در این تاریکی...
که من بدون آن نور هیچم!
و با آن هیچ ترم...!
الهی٬ این نور را از من مگیر٬ هر چه خواستی از من ارزانی توست٬
امّا نور را هرگز به تو پس نخواهم داد!!!
چرا که خودخواهم...

و امروز دلم لرزید!!!
و حقایقی آشکار شد!!!
و با خدای خود به سخن نشستم!
و علت واقعه را جویا شدم!
و سه احتمال پاسخم بود.
- اول آنکه تقاص گناهان گذشته را پس می دادم!
- دوم آنکه مورد آزمایش و امتحان الهی قرار گرفته بودم!
- سوم آنکه نشانه و آیه ای برای دریافت پیامی خدایی ارسال شده بود!
و هر کدام از این سه احتمال را که بررسی کردم دریافتم که خدای من عاشق من است!
و من نیز بیش از پیش به او عاشق گشتم!
اگر احتمال اول حقیقت داشته باشد٬ از لطف خداست که در این دنیا عذابم کرده تا آتش
عذاب اخروی بر من خنک شود.
و اگر احتمال دوم محقق باشد از رحمت پروردگارم است٬ که بر من نمایاند که هنوز لکه ای
از انسانیت در دلم باقیست! و خدا هنوز امید پیشرفتم را دارد و مرا قابل آن دانسته که گوشهْ
چشمی به من اندازد!
و در صورتی که احتمال سوم واقع باشد از کرم و بخشش یزدانیست که دلم را به راهش
هدایت می کند و چشمانم را آماده دیدن حقیقتی نو می سازد!
و خواستار کاشتن بذری از از گلهای حقیقت در کشتگاه دلم است/.
و شاید زنگ خطریست که مرا هوشیار سازد که ظرفم پر شده و باید به دنبال ظرفی
مقاوم تر و حجیم تر بگردم تا گنجایش درک مراتب بالاتر را داشته باشم!!!
و هذا من فضل ربی...
الهی کرمت را و رحمتت را و مودت و گذشتت را و عشق به بنده ات را شکر! ! !
الهی٬ سخن در عفو و رحمتت نیست٬ گیرم که تو بخشایی ام٬ من از شرمندگی چه کنم؟

در لحظات سختی خدا را جستجو کن!
در لحظات آرامش خدا را مناجات کن!
در لحظات درد آور به خدا اعتماد کن!
و در تمام لحظات خدا را شکر کن!!!


هر آنچه در دل دارم تو می دانی!
چون تو با دل کار داری/.!
دیگر هیچ باقی نمانده که به لب آورم و در غالب کلمات به تو بگویم.../.!
تنها این را می گویم:
هر روز که از زندگی من می گذرد یک بار برایم خوشحالی و بار دیگر غم و اندوه به همراه دارد...!
خوشحالی از این رو که قدمی و روزی وساعتی و دقیقه ای و ثانیه ای و لحظه ای به تو٬
و رسیدن و وصل تو نزدیک شده ام!چه خوب باشم و چه بد...!!!
و غم به این خاطر که یک روز از عمرم گذشت و در این روز فرصتهایی برای بهتر شدن را
از دست داده ام. و از نعمت دیدن تو هنوز محرومم...!!!
اما تو کیستی و کجایی نمی دانم٬
و در حیرتم که چطور ندیده مهرت به دلم نشسته و در انتظار دیدنت مرا به اشک انداخته...!
و زیباترین انتظار از آن من است...
در انتظار دیدنت شب و روز میگذرانم!
و آرام دل را تنها در کنار تو می بینم!
چون تو ای آن که قلبم به یادش قرار می یابد...
تو را من چشم در راهم!!!
