|
مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
|

شکستم...
باز هم تکرار تنهائی!
باز داستان وداع!
کاش جراحی بود تا لبخند به لبانم بدوزد!
یا بطن امیدی به دل!
دل بستن از سر ناچاری نبود...
ولی دل کندن از سر ناچاریست!
شکست...
اما این بار شکست من در مقابل بازی روزگار نیست٬
که این بار به خودم باختم!
شنیده بودم که شکستن دل عاشق را دنیا می شنود٬
اما شکستن دلم نیز باید در خلوت خودش باشد!
مرگ!
همیشه آرزو داشتم مرگ خود را ببینم!
شکرش که امروز هم مرگم را شاهد بودم
و هم از امروز مرده زندگی کردنم را نظاره گر خواهم بود!
الهی٬ شکرت که همچنان آزمایشم می کنی٬ که اگر نمی کردی در انسان بودنم شک می کردم!
هر چند تاب آزمایشت نیست٬ ولی امید بخششت هست!

روح القدس امداد کرد در هر نفس در هر قدم
کردم به آسـانی صعود از عـالم غـیب و غیود
تا « قابَ قـوسـِیـن » وجود٬ تا حد اقلیم عدم
از نغمه خیل ملک٬ خندان و رقصان نه فلک
ذرات عالم یک به یک در سلک عشرت منتظم
شـادان ز ماهی تا بـه ماه از مـژده میلاد شـاه
شاهـنـشه انـجـم سپـاه فرمـانـده لـوح و قـلم
فیض نخستین٬ عقل کل٬ ختم نبیین و رسل
اربـاب انـواع و مثـل انـدر درش کــمـتـر خـدم
رفرف سوار راه عشق زیبا نگار شاه عشق
شاه فـلک خرگـاه عـشق سلطـان اقـلیم هـمم
بـزم حـقـیقـت طور او شمع طـریقـت نور او
یـک آیـه از دسـتـور او مجــمـوعـه کــل حکــم
تورات و انجیل و زبوررمزی ازآن دستورنور
نور کلامـش در ظهور بر فرق کیـوان زد عـلـم
"لولاک" تشریف برش تاج" لعمرک" برسرش
از ذره کـم تـر در درش فـر فـریـدون جـاه جـم
گردون و مـهر و ماه او خـاک ره خـرگاه او
درگـاه عـالی جـاه او پـشـت فـلک را کـرده خـم
سرشار شد دریای عشق یا ابر گوهرزای عشق
چـون دره بـیضای عـشـق تـابــیـد از کـان کـرم
شـد نقـطه حسن نگـار پرگـار وحـدت را مدار
توحید را کرد استـوار زد نقش گثرت را به هـم
عالـم سراپا نور شـد رشک فـضای طور شـد
« ام الـقـری » مـعـمـور شـد از مـقـدم صدر امـم
بشـکسـت طاق کـسروی بنیاد ایمان شـد قـوی
دسـت قــوای مـعـنـوی شــد فـاتـح مـلـک عــجـم
آئــــیــنـه آئـیـن او جــــــام حــقــایـق بـیــن او
جـمع الـجوامع دیـن او شـد خـیـر ادیـان لاجـرم
در بـارگـاه قـرب حق بر ما سوا بودش سبـق
بگذشت از هفتم طبق وز عرش اعظم نیز هم
طوفان عشقش دل گرفت از نوح تا ساحل گرفت
در سایه اش منزل گرفت تا شد ضجیع ابن عم
مـوسی کـلـیـم طور او دیـدار او مـنظـور او
عیسی یکی گنجور او او روح بخش و روح دم
از ماه کنعـانی مـگـو کـایـن جا نـدارد آبـرو
شد در ره عشقش فرو صد یوسف اندر چاه غم
شاها گدای این درم وز جان و دل مدحتگرم
هرگز از این در نگذرم خواهی بگو لا یا نعم

بی اندازه اینکلمه را شنیده ام!
اما نفهمیدم چیست!
چیست!؟
آیا عشق:
دیوانگیست؟

مستیست؟
تنفر است؟
روئیاست؟
عذاب است؟
زندگیست؟
صبر است؟
بی قراریست؟
آرزوست؟
کمال است؟
صعود است؟
سقوط است؟
مرداب است؟
سراب است؟
دریاست؟
و یا اینکه خواب و خیالی بیش نیست!؟
چیست!؟
این عشق چیست که به بعضی هستی بخشیده و بعضی را فنا می کند؟
عشق هیچ کدام از اینها نیست!
ولی همه اینها جزئی از عشقند!
عشق همه چیز هست
و گاه هیچ نیست...!
لحظه ای عاشق شو...!


آن زمان که دردها سینه ام را می فشارد...
آن زمان که روحم خستست...
آن زمان که همزبانی را از ته دل و با تمام وجود می خوانم...
تنها تویی که فریادهای پر از سکوتم را که در قلب نگه داشته ام می شنوی و پاسخ می گوئی.
درحیرتم که آنقدر بزرگی که هرگاه تو را جستجو میکنم٬ و یا نه...هرگاه از تو خارج می شوم٬
مرا به یاد خودت و خودم می اندازی و آرامش جانم و خنک روانم می شوی...!
من که آنقدر پست و بد اندیشه بودم که از تو به بدی یاد می کردم٬ و تو را هیچ می خواندم!
آنقدر بزرگی که گناهانم را از دیده مردم می پوشانی و مرا در ذهنشان بزرگ جلوه می دهی!
و چشمانم را باز نگه میداری!!!
کاش یارای آن بود که شب و روزم را در اختیار تو بگذارم...کاش می توانستم عشقم را فریاد بزنم
و بگویم که چقدر دوستت دارم...ـــــــــــــ ولی...
ولی عالی کی فدای دانی می شود؟!
اگر دانی منم پس چرا تو عالیانی آنچنانی را برای دانیانی اینچنینی فرستادی و زجر دادی!؟
و آنها نفهمان و خرانی چون من را متحمّل شدند...
و چون من ابلهانی...!