مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
سلام آقا
بالاخره قبولم کردی؟
دارم میاما...!
۲ روز باید مال خودم باشی...!
دوست دارم صدات کنم توام منو صدا کنی
قربون کبوترای حرمت...
یا ضامن آهو...
+
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط امین
|
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت از آن هنگامه جان خويش را سوخت همه خاكسترش را باد مي برد وجودش را جهان از ياد مي برد تو همچون آتشي اي عشق جانسوز من آن ديوانه مرد آتش افروز من آن ديوانه آتش پرستم در اين آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم كه بوي عشق برخيزد ز جانم خوشم با اين چنين ديوانگي ها كه مي خندم به آن فرزانگي ها به غير از مردن و از ياد رفتن غباري گشتن و بر باد رفتن در اين عالم سرانجامي نداريم چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم لهيبي همچو آه تيره روزان بساز اي عشق و جانم را بسوزان بيا آتش بزن خاكسترم كن مسم در بوته هستيي زرم كن
-------------------------------------
امروز را به باد سپردم امشب كنار پنجره بيدار مانده ام دانم كه بامداد امروز ديگري را با خود مي آورد تا من دوباره آن را بسپارمش به باد