|
مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
|
در ژرفای تاریکی شب به نقطه ای خیره شده ام٬
بی آنکه بدانم آن نقطه کجاست!
به فردا می اندیشم٬ فردایی که نمی دانم کجاست و من کجای آنم!؟
صبح می شود٬ در حالی که یاد خدا هست و عمل برای غیر خداست!
چشم هایی را میبینم که شعلهء تمنایی غریب در آن زبانه می کشد.
زنهای هرزه و دختران طناز آزارم می دهند٬
دل٬ می لرزد...
حال منقلب و قلب منکسر است.
می گریم
به درختی تکیه می دهم٬ ذکر خدا می شنوم!
آرام می شوم
زنی ناسزا می گوید٬ و رندیِ مردی شکسته...!
نا امید می شوم
ابرها می بارند
اشک فرشته هاست، بوی خدا می آید!
ناگهان٬همه چیز رنگ عوض می کند...
دیگر آنجا که بودم نیستم!
دیگر نه زن هرزه ای می بینم٬ نه مرد رندی!
همه جا خداست...!!!
چشم باز می کنم
هنوز به نقطه گنگ سیاهی می نگرم و به فردا می اندیشم!
فردا چه خواهد شد!؟