مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من استشرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازساروان رخت به دروازه مبر کان سر کوبنده طالع خویشم که در این قحط وفاطبله عطر گل و زلف عبیرافشانشباغبان همچو نسیمم ز در خویش مرانشربت قند و گلاب از لب یارم فرمودآن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
وز پی دیدن او دادن جان کار من استهر که دل بردن او دید و در انکار من استشاهراهیست که منزلگه دلدار من استعشق آن لولی سرمست خریدار من استفیض یک شمه ز بوی خوش عطار من استکآب گلزار تو از اشک چو گلنار من استنرگس او که طبیب دل بیمار من استیار شیرین سخن نادره گفتار من است
+
نوشته شده در جمعه 1386/01/31ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط امین
|
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت از آن هنگامه جان خويش را سوخت همه خاكسترش را باد مي برد وجودش را جهان از ياد مي برد تو همچون آتشي اي عشق جانسوز من آن ديوانه مرد آتش افروز من آن ديوانه آتش پرستم در اين آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم كه بوي عشق برخيزد ز جانم خوشم با اين چنين ديوانگي ها كه مي خندم به آن فرزانگي ها به غير از مردن و از ياد رفتن غباري گشتن و بر باد رفتن در اين عالم سرانجامي نداريم چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم لهيبي همچو آه تيره روزان بساز اي عشق و جانم را بسوزان بيا آتش بزن خاكسترم كن مسم در بوته هستيي زرم كن
-------------------------------------
امروز را به باد سپردم امشب كنار پنجره بيدار مانده ام دانم كه بامداد امروز ديگري را با خود مي آورد تا من دوباره آن را بسپارمش به باد