تبليغاتX
خلوت دل
مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است
با خدا جویان بی حاصل مها تا کی نشینم؟... باش یک ساعت خدا را تا خدارا با تو بینم... تا تو را دیدم مها نی کافر ستم نی مسلمان... زلف رویت کرده فارغ از خیال آن و اینم... ای بهشتی روی اندر دوزخ هجرت بسوزم... بی تو گر خاطر کشد بر جانب خلد برینم... آسمان شبها به ماه خویش نازد می نداند... تا سحر گه خفته با یک آسمان مه در زمینم...
ای معاویه چه کسی کارهای مرا انجام داده و چه کسی انتقام گذشتگان را غیر از من از او گرفته است؟ اما تو و پدرت ابوسفیان و برادرت عتبه، کارهائی که در تکذیب محمد و نیرنگهای که با او کردید به درستی میدانم و کمک از حرکتهائی که در مکه انجام میدادید و در کوه حری میخواستید او را بکشید، جمعیتها را علیه او راه انداختید، احزاب را تشکیل دادید، پدرت بر شتر سوار شد و آنان را رهبری کرد و محمد درباره او گفته بود: «خداوند سواره و زمامدار و راننده را لعنت کند» پدرت سوار و برادرت زمامدار و تو راننده بودی.

 
مادرت هند را از خاطر نبرده ام که چه قدر به وحشی بخشید تا اینکه خود را از دیدگاه حمزه پنهان کرد و او را که در سرزمینش «شیر خدا» مینامیدند با نیزه زد دلش را شکافت و جگرش را بیرون کشیده نزد مادرت آورد و محمد با سحرش پنداشت که وقتی جگر حمزه به دهان هند برسد و بخواهد آن را بجود سنگ سختی خواهد شد، او جگر را از دهان بیرون انداخت و محمد و یارانش او را هند جگرخوار نامیدند و نیز سخنان او را در اشعارش برای دشمنی با محمد و سربازانش فراموش نکردهام که چنین سرود:

نحن بنات طارق
نمشی علی النمارق
ما دختران طارقیم که بر روی فرشهای گرابنها راه میرویم

کالدر فی المخانق
و المشک فی المفارق
به مانند در در صدف و یا مشک در مشکدان میباشیم.

ان یقبلوا نعانق
او یدبروا نفارق
اگر مردان روی آورند در آغوششان میگیریم و اگر پشت کنند.

فراق غیر وامق
بدون ناراحتی از آنها جدا میشویم.

زنان قبیله او در جامه های زد پر رنگ چهره ها را گشوده دست و سرهایشان را برهنه و آشکار نموده و مردم را بر جنگ و پیکار با محمد تحریک میکردند، شما به دلخواه خود مسلمان نشدید بلکه در روز فتح مکه با اکراه و زور تسلیم شده و محمد شما را آزاد شده و زید را برادر من و عقیل را برادر علی بن ابیطالب و عمویشان عباس را مثل آنان قرار داد، وی از پدرت چندان دلخوشی نداشت، هنگامی که به او گفت به خدا سوگند ای پسر ابی کبشه مدینه را پر از مردان جنگی و اسب و سوار خواهم کرد و بین تو این دشمنان جدائی افکنده نمیگذارم ضرری به تو برسانند، محمد در حالی که به مردم فهمانید که سوء باطن او را میداند به او گفت: ای ابوسفیان خداوند مرا از شر تو نگه دارد و او (محمد) به مردم گفته بود که بر این منبر کسی غیر از من و علی و پیروانش از افراد خانواده اش نباید بلا برود، سحرش باطل و تلاشش بی نتیجه ماند و ابوبکر بر منبر بالا رفت و بعد از او من بالا رفتم، و ای بنی امیه امیدوارم که شما چوبه های طناب این خیمه برافراشته باشید، بدین جهت ولایت شما را به تو سپرده و هرگونه تصرف مالکانه را در آن سرزمین به تو واگذار کرده و تو را به مردم شناساندم تا با گفتار او درباره شما مخالفت کرده و از اینکه او در شعر و نثر منسجمش گفته بود که جبرئیل از سوی پروردگارم به من وحی کرده و گفته است «و الشجره الملعونه فی القرآن»[8]و پنداشته که مقصود از شجره ملعون شمائید باکی ندارم، او دشمنی خود را با شما به هنگامی که به حکومت رسید آشکار کرد همانطور که هاشم و پسرانش همیشه دشمنان عبدشمس بودند.

ای معاویه من با این یاد آوریها و شرح و بسطی که از جریانات به تو کردم خیرخواه و ناصح و دلسوز تو میباشم و از کم حوصلگی، بی ظرفیتی، نداشتن شرح صدر و کمی بردباریت ترس آن را دارم که در آن چه که به تو سفارش کرده و اختیار شریعت و امت محمد را به دست تو دادم شتاب کرده و به خواهی از او انتقام بگیری و از اینکه مرده او را نکوهش کرده و یا در آن چه که آورده بخواهی آنها را رد کنی و یا کوچک بشماری و در آن صورت تو از هلاک شوندگان خواهی بود و آن وقت هر آن چه که برافراشته ام فرود آمده و آن چه که ساختهام ویران میشود.

به هنگامی که میخواهی به مسجد و منبر محمد وارد شوی کاملا برحذر باش و احتیاط کن با رعیت خود درگیر مشو و اظهار دلسوزی و دفاع از آنها را بنما حلم و بردباری نشان داده و نسیم عطا و بخشش خود را نسبت به همگان بگستر، حدود را در بین آنان اقامه کرده و به آنان چنین نشان نده که حقی از حقوق الهی را واگذار میکنی، واجبی را ناقص نگذار و سنت محمد را تغییر نده که نتیجه اش آن میشود که امت بر ما میشورند و تباه میگردند، بلکه آنها را از همان محل آرامش و امنیتشان بگیر و به دست خودشان آنان را بکش و با شمشیر خودشان نابودشان ساز، با آنان مسامحه و سهل انگاری داشته باش و برخورد نکن، نرمخو باش و غرامت مگیر، در مجلس خود باریشان جای باز کن و به هنگام نشستن در کنارت احترامشان بگذار، آنان را به دست رئیس خودشان بکش، خوشرو و بشاش باش، خشمت را فرو بده و از آنان بگذر در این صورت دوستت خواهند داشت و از تو اطاعت خواهند کرد.
 
از اینکه علی و فرزندانش حسن و حسین بر ما و تو بشورند خاطر جمع نیستم، اگر به همراهی و کمک گروهی از امت توانستی با آنان پیکار کنی انجام ده و به کارهای کوچک قانع مباش و تصمیم به کارهای بزرگ بگیر وصیت و سفارشم را که به تو کردم حفظ کن، آن را پنهان نموده و آشکار مساز، دستوراتم را امتثال کرده گوش به فرمانم باش بر تو مباد که به فکر مخالفت با من باشی راه و روش پیشنینان خود را در پیشگیر و انتقام خون آنان را بگیر و دنباله رو آنها باش، من تمام رازهای نهانی و مطالب آشکار خود را به تو گفتم و مطلب را با این شعر به پایان میبرم:

معاوی ان القوم جلت امورهم
بدعوه من عم البریه بالو تری

ای معاویه مردم کارهایشان بزرگ شده و پیش رفت کرده به دعوت آن کس که به تنهائی تمام جهان را گرفت.

صبوت الی دین لهم فارابنی
فابعد بدین قد قصمت به ظهری

کودکانه و از روی نافهمی به دینشان مایل شدم و مرا به شک و تردید

انداخت، دور باد آن دینی که پشت خود را به آن شکستم (تا آخر ابیات).

راوی گوید: هنگامی که عبدالله بن عمر نامه را خواند به سوی یزید حرکت کرده و سرش را بوسیده و گفت: ای امیرالمومنین سپاس خداوند را که تو این خارجی پسر خارجی را کشتی، به خدا سوگند که پدر مطالبی را که برای پدر تو نوشته برای من ننگاشته است به خدا سوگند که هیچ یک از پیروان محمد مرا بدان گونه که او دوست دارد و می پسندد نبیند.

یزید جایزه و عطای فراوانی به او داده و محترمانه او را برگردانید، عبدالله عمر از نزد او خندان و خوشحال بیرون آمد، مردم به او گفتند: به تو چه گفت؟. پاسخ داد، وی مطالبی به من گفت که من دوست میداشتم که با او در این کاری که کرده شریک میبودم، و به مدینه برگشت و به هر کس که میرسدی همین جواب را میداد.

و روایت شده که یزید به عبدالله عمر نامه ای دیگر از عثمان بن عفان نشان داد که از این نامه شدیدتر و سیاستمدارانه تر و بزرگتر بود و هنگامی که عبدالله آن نامه را خواند از جا حرکت کرده و سر و صورت یزید را بوسه زده و گفت: سپاس خداوند را بر اینکه این خارجی پسر خارجی را کشتی.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط امین  | 

فاطمه از اتاق بیرون آمده و پشت در منزل ایستاده و گفت: ای گمراهان دروغگوی،چه میگوئید؟ و چه میخواهید؟ گفتم: ای فاطمه، گفت: عمر چه میخواهی؟ گفتم: چرا پسر عمویت تو را برای پاسخگوئی فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟ گفت طغیان و سرکشی تو، ای بدبخت مرا از خانه به درآورده است، و حجت را بر تو و بر همه گمراه کنندگان تمام کرده است، گفتم: این یاوه ها و حرفهای زنانه را کنار گذاشته و به علی بگو بیرون آی، دوستی و احترامی در بین نیست، گفت ای عمر آیا مرا از حزب شیطان میترسانی، با اینکه حزب شیطان کوچک است. گفتم اگر بیرون نیاید هیزم فراوانی آورده و بر روی ساکنان این خانه آتش میافروزم، و تمام کسانی را تکذیب که در این خانه باشند خواهم سوخت، مگر اینکه علی را برای بیعت بیرون کشانیده همراه ببریم، تا زیانه قنفذ را گرفته و بر او زدم، به خالد بن ولید گفتم بروید و هیزم بیاورید، گفتم: آن را برمیافروزم، گفت: ای دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرالمومنین.

فاطمه دستهایش را جلو در خانه گرفته نمیگذاشت در باز شود، او را به یکسوی افکندم، سر راه بر من گرفت، با تازیانه بر دستهایش زدم از شدت درد ناله و فریادش بلند شد، تصمیم گرفتم قدری نرم شوم و از در خانه برگردم، در این هنگام به یاد دشمی علی و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد و سحرش افتادم، لگدی بر در زدم، وی که محکم بر در چسبیده بود تا بازنشود فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و رو شد و صدا زد: ای پدر! ای رسول خدا با حبیبه تو و دخترت بدینگونه رفتار میشود، آه ای فضه مرا بگیر، به خدا سوگند که فرزندی که در شکم داشتم کشته شد، صدای آه و ناله او را به خاطر درد زایمان در حالی که به دیوار تکیه داده بود شنیدم، در را بازکرده و وارد خانه شدم، با چهره ای با من روبرو شد که دیدگانم را فروبست، از روی مقنعه به گونه ای بر صورتش نواختم که گوشواره از گوشش به درآمد و به زمین پخش شد[7]
 
علی از خانه بیرون آمد، همینکه چشمم به او افتاد با شتاب از خانه بیرون رفته و به خالد و قنفذ و همراهانش گفتم: از گرفتاری عجیبی رها شدم، (و در روایت دیگری، جنایت بزرگی مرتکب شدم که خود ایمن نیستم) این علی است که از خانه بیرون آمده و من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم، فاطمه دست بر جلو سر گرفته و میخواست چادر از سر بردارد و به پیشگاه خداوند شکوه نموده از او کمک بگیرد، علی چادر بر سر او انداخته و در حالی که به شدت عصبانی بود به او گفت: ای دختر رسول خدا، خداوند پدرت را به عنوان رحمت برای جهانیان مبعوث کرد، به خدا سوگند اگر چادر از سر برداری و از پروردگارت بخواهی که این مردم را نابود سازد عایت به اجابت خواهد رسید به طوری که در روی زمین از اینان هیچ انسانی باقی نخواهد ماند زیرا مقام تو پدرت در پیشگاه خداوند بزرگتر است از نوح که خداوند به خاطر او تمام ساکنان روی زمین و کسانی را که در زیر آسمان به سر میبردند- به جز همان چند نفری که در کشتی بودند- نابود ساخت و نیز قوم هود را به خاطر اینکه او را تکذیب کرده بودند، و قوم عاد را به وسیله با تند و سهمگین از بین برد تو پدرت از هود برترید، ثمود را که دوازده هزار نفر بودند به خاطر آن ناقه و بچهاش عذاب کد، تو ای بانوی زنان بر این خلق نگونبخت رحمت باش و موجب عذاب و نابودی آنان مباش.

درد زایمان سخت او را فراگرفته بود، به درون خانه رفت و کودکش را که علی او را محسن نامیده بود سقط کرد، جمعیت فراوانی در آن جا گرد آوردم، اما نه بدان جهت که از کثرت آنان در مقابل علی کاری ساخته شده باشد بلکه برای دلگرمی خودم او را در حالی که کاملا در محاصره بود به زور از خانه اش بیرون آورده و برای اخذ بیعت به جلو راندم، و به درستی میدانستم که اگر من و تمامی ساکنان روی زمین کوشش میکردیم که بر او پیروز شویم زورمان به او نمیرسید لکن مطالبی را در نظر داشت که من به خوبی میدانستم و هم اکنون نمیشود که بگویم، هنگامی که به سقیفه بنی ساعده رسیدم ابوبکر و اطرافیانش از جا حرکت کرده و علی را مسخره کردند، علی گفت: ای عمر، میخواهی در آن چه که فعلا به تاخیر انداخته ام شتاب کنم و کاری که از آن خوشت نمیآید انجام دهم؟ گفتم: نه یا امیرالمومنین.

به خدا سوگند که خالد سخنان مرا شنید به شتاب نزد ابوبکر رفته سه مرتبه به او گفت: مرا چه کار با عمر، و مردم این سخنان را میشنیدند. هنگامی که علی به سقیفه رسید ابوبکر کودکانه به او نگریست و وی را مسخره کرد.

به او گفتم: تو ای ابوالحسن بیعت کردی برگرد ولی خود گواهم بر اینکه او بیعت ننموده و دستش را به سوی ابوبکر دراز نکرد و من میترسیدم که در آن چه که میخواست انجام دهد و به تاخیر انداخته بود عجله کند و لذا چندان اصرار نکردم که باید حتما بیعت کند، ابوبکر از ناراحتی و ترسی که از او داشت اصلا نمیخواست که علی را در آن جا ببیند، علی از سقیفه برگشت پرسیدم کجا رفت؟ گفتند: به کنار قبر رسول خدا رفته و در آن جا نشسته است. من و ابوبکر از جا حرکت کرده و دوان دوان به مسجد رفتیم، ابوبکر میگفت: وای بر تو این چه کاری بود که با فاطمه انجام دادی، به خدا سوگند این کار زیانی آشکار است، گفتم: بزرگترین کاری که نسبت به تو انجام داده همین است که با ما بیعت نکرد و چندان مطمئن نیستم که مسلمانها اطرافش را نگیرند، گفت: چه میکنی؟ گفتم چنین وانمود میکنم که او در کنار قبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم با تو بیعت کرده است خود را به او رسانیده و در حالی که قبر را پیش روی خود قرار داده و دستهایش را روی خاک قبر گذاشته بود سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و جذیفه بن یمان اطرافش را گرفته بودند.
 
در کنارش نشستیم، به ابوبکر گفتم او هم به مانند علی دستش را روی قبر نزدیک دست علی بگذارد، او دستش را گذاشت و من دست او را گرفته تا به دست علی بکشم و بگویم علی بیعت کرده است ولی علی دستش را برداشت با ابوبکر از جا حرکت کرده پشت به آنان نموده و میگفتم، خداوند به علی پاداش خیر عنایت کند وقتی به کنار قبر رسول خدا حاضر شدی از بیعت با تو خودداری نکرد، ابوذر جندب بن جناده غفاری از بین مردم از جا جسته و فریاد میزد و میگفت: به خدا سوگند ای دشمن خدا علی هیچ گاه با یک برده آزاد شده بیعت نکرد، ما به راه خود ادامه داده و به هر کس میرسیدیم میگفتیم علی با ما بیعت کرده است، به خدا سوگند که وی نه در دوران خلافت ابوبکر و نه در زمان حکومت من با من بیعت نکرد و نه با کسی که بعد از میخواهد بود، دوازده نفر از اصحاب و یاران او نیز با ابوبکر و من بیعت نکردند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط امین  | 

 لکن من چهره خود را برایش گشوده و دیدگانم را باز کردم، ابتداء به قبیله نزار و قحطان گفتم که خلافت جز در قریش نمیتواند باشد، تا وقتی که از خداوند اطاعت میکنند از آنان اطاعت کنید و این سخن را بدان جهت گفتم که دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و به خونهائی که در جنگها و غزوات محمد از کفار و مشرکین ریخته و قرضهای او را که هشتاد هزار درهم بود اداء کرده و به وعده های او که جامه عمل پوشیده و قرآن را جمع آوری نموده و بر ظاهر و باطنش حکم میکند استناد مینماید و همچنین به گفتار مهاجرین و انصار که وقتی به آنان گفتم: امامت در قریش خواهد بود، گفتند: امیرالمومنین علی بن ابیطالب همین انسان اصلع و بطین[5]است که رسول خدا برای او از تمامی امت بیعت گرفت و ما در چهار موضع با او به عنوان امیرالمومنین سلام کردیم، ای گروه قریش اگر شما فراموش کرده اید ما از یاد نبرده ایم بیعت و امامت و خلافت و وصیت حقی معین و امری صحیح بوده، بیهوده و ادعائی نیست ما آنان را تکذیب کرده و من چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند که محمد گفته امامت با انتخاب و اختیار مردم است، در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوارتریم، زیرا ما به آنان پناه داده و یاری کردیم، مردم به سوی ما هجرت کردند، اگر قرار است کسی که این مقام مربوط به او است کنار گذاشته شود ما از دیگران سزاوارتریم، گروه دیگری پیشنهاد کردند «امیری از ما و امیری از شما باشد».

به آنان گفتیم: چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش میباشند عده ای پذیرفته، و جمعی نپذیرفتند و با یکدیگر به نزاع پرداختند، من- در حالی که همه میشنیدند- گفتم فقط به کسی میرسد که از همه، بزرگسالتر و نرم و ملایمتر باشد، گفتند: چه کسی را میگوئی؟ گفتم: ابوبکر را که رسول خدا او را در نماز بر دیگران مقدم داشت و در روز بدر در زیر سایه بانی با او به مشورت نشسته و رای او را پسندید، یار غار او بود و دخترش عایشه را به همسری رسول خدا در آورد و او را ام المومنین نامید، بنی هاشم با عصبانیت و خشم جلو آمدند، زبیر از آنان پشتبیانی کرده و در حالی که شمشیرش را از نیام درآورده بود گفت جز با علی نباید بیعت شود و الا این شمشیر من گردنی را راست نخواهد گذاشت.
 
 گفتم ای زبیر، انتساب به بنی هاشم تو را به فریاد درآورده است، مادرت صفیه دختر عبدالمطلب است، گفت: این یک شرافت و الا و یک امتیاز ویژه است، ای پسر ختمه وای پسر صهاک، ساکت باش ای بی مادر و سخنی گفت، چهل نفر از حاضران در سقیفه بنی ساعده از جا جسته و بر او حمله ور شدند، به خدا سوگند نتوانستیم شمشیرش را از دستش بگیریم مگر وقتی که او را بر زمین افکندیم، با اینکه هیچ کس به یاری و کمک او نیامده بود.[6] .

من به سرعت خود را به ابوبکر رسانیده با او دست داده و بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین کردند به او گفتیم: بیعت کن و اگر نکنی تو را خواهیم کشت، بعد مردم را از او دور ساخته و گفتم: مهلتش دهید، او از روی خودخواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم درآمده، دست ابوبکر را در حالی که از ترس میلرزید گرفته سر پا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته و نمیدانست چه میکند بر روی منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشانیدم، به من گفت: ای ابوحفص، من از قیام و خروش علی میترسم، به او گفتم: علی کاری به تو ندارد و سرگرم کار دیگری است، ابوعبیده جراح در این کار به من کمک کرده دست او را بر روی منبر میکشید و من از پشت سرش به مانند بز نری را که بخواهند بر بز ماده ای بجهانند بر روی منبر گذاشتم، گیج و سرگردان بر روی منبر ایستاد، به او گفتم سخنرانی کن و خطابه بخوان، زبانش بند آمده و به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بوده، من دست خود را از شدت عصبانیت به دندان میگرفتم، و به او گفتم، تو را چه شده چرا گیجی، و او هیچ کاری نمیکرد و سخنی نمیگفت: میخواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم، ترسیدم مردم از سخنانی که خودم درباره او گفته بودم تکذیبم کنند، عده ای پرسیدند پس آن فضائلی که درباره او گفته بودی و بر شمردی کجا است، تو از رسول خدا درباره او چه شنیده بودی؟
 
 گفتم: من از رسول خدا درباره او فضائلی شنیده بودم که دوست میداشتم و آرزو میکردم ای کاش مویی بر بدن او میبودم، و من داستانی از او دارم به او گفتم: سخنی بگو و الا از منبر پائین آی... خدا میداند که اگر از منبر فرود آمده بود من بالا میرفتم و سخنی میگفتم که به گفتار او منجر نشود، وی با صدائی ضعیف و نارسا و ناتوان گفت: «من ولی و سرپرست شما شده ام اما بهترین نفرات شما نیستم با اینکه علی در بین شما است، بدانید که مرا شیطانی است که بر من مسلط شده و مرا وسوسه میکند و خیر مرا در نظر ندارد و هرگاه لغزیدم شما مرا بر پای داشته و راست کنید که من در پوست و موی شما وارد نشوم، برای خود و شما استغفار میکنم»

از منبر پائین آمد، در حالی که مردم به او خیره شده بودند دستش را گرفته و فشار داده و او را نشانیدم، مردم برای بیعت با او جلو آمده، من در کنارش نشستم تا هم او را و هم کسانی را که بخواهند از بیعتش سر باز زنند بترسانم، او گفت: علی چه کرد، گفتم: وی خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر اینکه مسلمانها کمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت، و خود خانه نشین شده است، مردم با اکراه بیعت کردند.

وقتی بیعت او فراگیر شد، فهمیدم که علی فاطمه و حسنین را به در خانه مهاجران و انصار میبرد و بیعت ما را با خود در چهار موضع یادآور شده آنان را تحریک میکند، مردم شبانه به او نوید یاری میدهند ولی صبحگاهان کسی به کمک او نمیرود، بر در خانه اش حاضر شده و از او خواستم که از خانه بیرون آید، به کنیزش فضه گفتم به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون آید چون مسلمانها با او بیعت کرده اند، پاسخ داد که علی مشغول است، گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود والا بر او وارد شده و به زور بیرونش میبریم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط امین  | 

آن کسی که ما را با شمشیر وادار کرد که به او اعتراف نمودیم، اقرار کردیم ولی به خاطر ناخشنودی از آن دعوت سینه ها از خشم و غضب خروشان و جانها خشکیده و بیرمق، فکرها و دیدگان آشفته و مشوش بود، بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر زور قوم و قبیله یمنی خود را از بالای سرمان بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین اجدادی خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند، به بت هبل و به دیگر بتها و لات و عزی سوگند که عمر از آن روز که آنها را پرستیده دست از آنها برنداشته و پروردگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد را تصدیق ننموده است و جز از راه نیرنگ و فریب ادعای مسلمانی ننموده و میخواسته او را بفریبد، چون جادوی بزرگی برایمان آورد و در سحر و جادوگری بر سحر بنی اسرائیل با موسی و هارون و داود و سلیمان و پسر مادرش عیسی افزود و سحر و جادوی همه آنان را او یک تنه آورد و بر آنان این نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند باید بر این مطلب که او سالار ساحران است اقرار داشته باشند.[2] .

ای پسر ابوسفیان تو آئین پدرت را بگیر و از ملت خود پیروی کن و به آن چه که پیشینیان تو گفته و این خانه را- که میگویند پروردگارشان به آنان دستور داده سوی آن آمده و پیرامونش بچرخند و طواف کنند و قبله خود قرار دهند- انکار کردهاند وفادار باش، و به نماز و حجشان که رکن دین خود قرار داده و میپندارند که این خانه از آن خدا است اعتنائی نداشته باش، از جمله کسانی که محمد را یاری کرده همین شخص فارسی لال روزبه است، و می گویند به او وحی شده است که «نخستین خانه ای که برای مردم قرار داده شده همان خانه ای است که در شهر مکه است و با برکت میباشد و موجب هدایت و راهنمائی جهانیان است»[3]
 
و میگویند خداوند گفته: «ما روی گردانیدن تو را به سوی آسمان میبینیم و رویت را به سوی قبله ای قرار میدهی که تو از آن خوشت بیاید، پس روی خود را به طرف مسجد الحرام بگردان، و در هر جا که هستید روی خود را به سوی مسجد الحرام بگردانید»[4]آنان نماز خود را برای سنگها قرار داده اند، اگر نبود سحر او چه چیز باعث میشد که ما از پرستش بتها دست برداریم با اینکه آنها هم از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا است؟ نه، به لات و عزی قسم که دلیلی برای دست برداشتن از اعتقادات دیرین خود ندایم، هر چند که سحر کنند و اشتباه کاری نمایند.

تو با چشم بینا بنگر، و با گوش شنوا، بشنو، با قلب و عقلت وضع آنها را بیندیش، و از لات و عزی سپاسگزار باش و از اینکه آقای خردمندی هم چون عتیق بن العزی بر امت محمد حکم فرما شده و در اموال و خون و آئین و جانشان و حلال و حرام و مالیاتی که به خاطر خدایان جمع آوری میکنند تا به اعوان و انصار خود دهند، حاکم است خشنود باش، وی به سختی و درستی زندگی کرد، در ظاهر خضوع و خشوع میکرد و در پنهان سرسختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چاره ای نمیدید.

من بر ستاره درخشان و نشان پر فروغ و پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر نامیده میشد و داماد محمد شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و فاطمه اش نامیده اند ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه علی و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین دخترانشان زینب و امکلثوم و کنیزی به نام فضه به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر، و دیگر یاران ویژه خود، رفتم، به سختی حلقه در را گرفته و کوبیدم، کنیز آن خانه پرسید کیست؟ به او گفتم به علی بگو، کار بیهوده را رها کن و خود ر به طمع خلافت نیانداز، اختیار امور به دست تو نیست. کار دست کسی است که مسلمانها او را برگزیده و بر او اجماع کرده اند، به خدای لات و عزی سوگند که اگر میخواستم به ابوبکر کارها را واگذار کنیم هیچگاه به آن چه که میخواست نمیرسید و به جانشینی ابن ابی کبشه (حضرت محمد) دست نمی یافت.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط امین  |