|
مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
|
آنقدر ناچیز است
که توانم گفتن:
قطره ای از دریاست
شهری اندر دنیاست
و اگر بیش کمی فکر کنم
گِردْ زمینیست که به حول رخ خورشیدِ عظیم
رقص کنان دوّار است!
عقل من از حد خود بگذرد ار
به تمنای ملاقات خدا
سر به دیوار جنون می کوبد
چشم می بندد از این مردم پست
جامه خیال خود می درد و پرده ها پاره کند
دیده بگشاید و مست
خیره در ذات خدا می گردد!
عقل من را دلی از جنس فناست
دل او بی پرواست
دل او عاشق عشق است و خدا معشوقش
و نوازشگر این دل
ذکر توحید و ثناست...
دل عقلم که خدایش یکتاست
به دوتایی ِ خودش مغرور است
قوت این قلب به جز تکبیر نیست!
و ریا جای ندارد به سر سفره او
خالی از تزویر است
و در این دل بحریست
که آغشته به خون امواجش
سخت و مهیب می کوبد
بی امان ساحل خفته اندیشه و افکار را
و به تلخیص اگر گویمتان
به سرم عقلی و در عقل دل و دل او چون دریاست...!
آنچه من میدانم
مرا از خواب و خوراک انداخته
می ترسم از آن روز
که عالم شوم بر نادانسته ها...!

سایه اش باز هم بر کارم سیاهی افکن است
خسته ام٬ خسته از بازی پنهانی
برو
برو هم سنگ خود یاب
برو یار دگر بگزین
برو در کار خود باش
برو با یار خود باش
نه وصلت می خواهم نه هجرت٬ برو
برو نیست دگر با تو سر و سرّی
تمنایی و مهری و سودایی مرا
برو
بگذار راحت زنده باشم بدون تو
برو دست بکش از من
برو یاد بگیر رسم وفا و عهد بستن
از سگ پَست خیابانی
برو بیمار کذاب!
کاش دروغ هناق بود
یا که نفرت بختک
برو مگذار از این بیش
دهانم را به کفران تو بگشایم
برو

نه در ابرم نه در دریا نه در رود...
لیاقت در صدف نیست که سازد گوهری رخشان ز جانم
نه ابری طاقتش دارد که سازد مرا آن برف تک دانه
خدایا٬حیرت زده گویم:
چه باشد سر نوشت من؟
کجا گم گشته ام
یا نه...!
کجا پیدا شدم امروز!؟
به گوشم آید تمنایی همی پیوسته و غمگین
و از ژرفای قلبی گرم
کسی خواند مرا با دل
می دَوَم!
اما چون دانه ای خشکیده در خاک
که نباشد دیگرش امید روئیدن...!
