تبليغاتX
خلوت دل


خلوت دل

سخنی از دل سکوت

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمچنانت دوست می​دارم که گر روزی فراق افتددلم صد بار می​گوید که چشم از فتنه بر هم نهتو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینیرفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصاییبه دریایی درافتادم که پایانش نمی​بینمفراقم سخت می​آید ولیکن صبر می​بایدمپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهاییشبان آهسته می​نالم مگر دردم نهان مانددمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرتمن آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانمتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانمدگر ره دیده می​افتد بر آن بالای فتانمو گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانمخلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانمکسی را پنجه افکندم که درمانش نمی​دانمکه گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانمشب هجرم چه می​پرسی که روز وصل حیرانمبه گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانممن آزادی نمی​خواهم که با یوسف به زندانمهنوز آواز می​آید به معنی از گلستانم
نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط امین| |

شبیه مرغک زاری، کز آشیانه بیفتد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیفتد

شبیه طفل جسوری، که رنج داده پدر را
برای گریه‌اش اینک، به فکر شانه بیفتد

درست مثل جوانی، شرور و هرزه و سرکش
که وقت غصه و غربت، به یاد خانه بیفتد

شبیه متهمی که، به دست خویش بمیرد
و یا به پای خودش دست تازیانه بیفتد

منم مشبه تشبیه های فوق ای کاش
که از سرم هوس گفتن ترانه بیفتد

هدف گرفته دلم را کمان ابروی ماهت
دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد

همیشه وقت زیارت شبیه پهنه‌ی دریا
تمام صورت من در پی کرانه بیفتد

شبیه رشته‌ی تسبیح پاره دانه‌ی اشکم
به هر بهانه بریزد، به هر بهانه بیفتد

ولیِ عهدِ دلم نه، تو شاه کشور قلبی
که با تو قصه‌ی جمشید، در فِسانه بیفتد

خیال کن که غزالم، بیاو ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغک زاری، از آشیانه بیفتد


شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد
جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد

ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان که شنیدی،سری به شانه بیفتد

به کارآنکه برون ازبهشت گشته عجب نیست
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد

نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد

دلم به کشتی کربت، به طوف لجه غربت
چو از کرانه ی تربت، به بیکرانه بیفتد

شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران
که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد

جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی
همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتد

خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط امین| |


Design By : Night Skin