خلوت دل
سخنی از دل سکوت
شبیه مرغک زاری، کز آشیانه بیفتد
شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت به کارآنکه برون ازبهشت گشته عجب نیست نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی دلم به کشتی کربت، به طوف لجه غربت شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیفتد
شبیه طفل جسوری، که رنج داده پدر را
برای گریهاش اینک، به فکر شانه بیفتد
درست مثل جوانی، شرور و هرزه و سرکش
که وقت غصه و غربت، به یاد خانه بیفتد
شبیه متهمی که، به دست خویش بمیرد
و یا به پای خودش دست تازیانه بیفتد
منم مشبه تشبیه های فوق ای کاش
که از سرم هوس گفتن ترانه بیفتد
هدف گرفته دلم را کمان ابروی ماهت
دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد
همیشه وقت زیارت شبیه پهنهی دریا
تمام صورت من در پی کرانه بیفتد
شبیه رشتهی تسبیح پاره دانهی اشکم
به هر بهانه بریزد، به هر بهانه بیفتد
ولیِ عهدِ دلم نه، تو شاه کشور قلبی
که با تو قصهی جمشید، در فِسانه بیفتد
خیال کن که غزالم، بیاو ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد
الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغک زاری، از آشیانه بیفتد
جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد
بدان نشان که شنیدی،سری به شانه بیفتد
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد
چو از کرانه ی تربت، به بیکرانه بیفتد
که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد
همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتد
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد
اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد
| Design By : Night Skin |


