|
مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
|
ناله آغاز کنم٬ همهء ناله کنان مرثیه ناله من می خوانند
اشک چو ریزم٬ نهر و بحر و دریا٬ غرق گرداب نگاهم گردند...
سینه گر چاک شود٬ خون دل خون دلان می خشکد
با شمایم...
به تماشای شکست کمر کمانی ام بنشستید!؟
دلم طاقت این غصه ندارد دیگر...
خدا را٬ که به دادم برسید...
یار من از دل من بگریزد!
مرگ هم چون یارم...
با شمایم
مگر کر شده اید؟
جگرم...وای جگرم می سوزد...
آنقدر سوخته کز دود سیاهش
همه تان گمان شب برده و در خواب شدید...
بیدار شوید!
بی قرارم٬ قرارم بدهید...
آنقدر نالیدم٬ آنقدر خواستمش
آنقدر در پی او پرسه زدم!
که اگر آب حیات می جستم٬ بی گمان در کف من بود کنون....
با شمایم...
اگراز عشق خطی خواندید
بسرایید برای یارم...
من دگر حنجره ام هیچ در چنته ندارد...
خدا را٬ که به دادم برسید...
