|
مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند که گرفتار کیستم
|
همچو خورشید زمستان
زآنکه تا پلک را باز کنم از گذری طلوع و
تا چشم ببندم٬ شده ای هاله سرخ بی کران مغرب
اما به دلم تو
همچو خورشید تابان
که در نیمه مرداد به هنگام اذان ظهر
به نوک نیزه آسمان نشسته ٬ بی امان می تابی
و چه خوش می خندد٬ بدن محترقم در تب تو
کمی آهسته برو صیاد صفت آهویم
رخ متاب از رخ من غزال توسن
که پایم خستست...
رحم کن به رمیم استخوانم
وحشی و مست و خرام می تازی
و به دنبال دلت٬ منم آن اسب حرون
که کمند آن نگاهت به دلم وصل شده...
...
از بند رقص کلمات فرار می کنم...
شعر نا تمام باشه...
ساده میگم...هر کاری بکنی...من *** میمونم...
تا امروز نصف دلم عشق بود نصف دیگش نفرت
دیدم نفرت داره غلط زیادی میکنه...پاشو از گلیمش دراز میکنه
دمشو گرفتم٬ با لگد انداختمش بیرون...
از امروز فقط عاشقم
نفرتم و صاحبانش هم میتونن برن یه جا دیگه هر کار میخوان بکنن...!!!
اینحا خانه عشق است...!!!!
یا حق